تبليغاتX
عشقی ،بی قاف،بی شین،بی نقطه...

عشقی ،بی قاف،بی شین،بی نقطه...

" منم که گاه فهميدن چيزهاي سخت سخت خنگ ميشوم.
شيدا ميشوم.
گريه ميکنم.
پا ميکوبم.
ميخواهم.
ميخواهم و ميخواهم.
در حقيقت : ميخواستم.
غمم پنهان نميماند از خودم.
به تو دروغ ميگويم . بارها و بارها. ميخندم. زياد.
 به تو دروغ ميگويم و صدايم هم از غم در نمي آيد.
ميترسم .
دور ميشوي. دور. اگر حقيقي شوم.
خسته گي. دلتنگي. بيتابي. پريشاني.
به تو دروغ ميگويم. و به راستي به شوخي هاي شيرينت ميخندم...."

"کلن هم قانون نانوشته‌اي هست توي اين دنيا مبني بر اينکه هر چيزي که مدت طولاني‌تري منتظرش مونده باشي احتمال خراب‌شدن‌اش به همون نسبت بيشتره."

پ.ن :  به همه‌ي آن‌ها كه آرزوي سال نو شان،پايان دلتنگي‌است(بود!)

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 11:43 توسط سارا |


اين روزا تلخ شده ام
درست مث دونه هاي سياه قهوه
اگرچه هيچوقت شيرين نبودم 
يه چيزي بودم تو مايه هاي خوج
ترش و شيرين
ولي نميدونم چطوري قهوه شدم

دلم کسي رو مي خواد که مزه‌ي تلخ منو به اندازه‌ي باقي مزه‌هام دوست داشته باشه.

همیشه تو را کم دارم ...

منتظرت هستم
در چنان هوايي بيا
که دست برداشتن از تو غير ممکن باشد


پ.ن:"آدمها خواستني نيستند چيزهايي هست که آدمها را خواستني ميکند!"
پ.ن:نميدونم چرا وقتي بايد حرف بزنم لال ميشم..!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 13:48 توسط سارا |


فکر ميکنم که بايد بسازم با اين حقيقت تلخ که اصلا انگار بناست که هر چيز و هر کس اين عالم هر وقت که نيازش دارم بعد از شنيدن آواي منحوس « دين دين دين » بگويد در دسترس نميباشد!

تقصير خودمان است.فکر کرديم از همين فرداي يلدا بايد شب ها کم شونداما اين فقط ما بوديم که گردونه به سويمان افتاد و بي خوابي اسيرمان کرد...گفتن ندارد اما کسي ککش هم نميگزد... حالا چشمهايم ميسوزند، نه تقصير آتشفشان نيست...دلش ميگيرد خب...روزنامه ها اما صبر کرده اند تا غافلگيرمان کنند...من که کارم از باور گذشته اما...تقلا نميکنم.ماهي بايد جان بکند ، بايد قدر تمام آبهايي که از تويشان گذشته – قبل از آنکه هوا تمام آبشش هايش را پر کند – دست و پا بزند...مستاصل مانده ايم ، کسي ظهور نميکند ! ميدانم! کرکس ها هم که نميگذارند سنگ شوم به درد خودم...
فقط ميخواستم بگويم که تُنگ يک دروغ بزرگ است.هيچ نجات دهنده اي هرگز در آن ظهور نميکند، حتي بعد از ظهور هم هيچ نجات دهنده اي سري به فضايي به محدودي کف دست نميزند... سخت نيست...اسمش را گذاشته ايم زندگي و توي آن دست و پا ميزنيم...عروسکهاي دنياي ما ، شب ها ميخوابند و صبح ها روبروي آينه لبخند قرمز را از لبانشان پاک ميکنند ژست قديسه ها را ميگيرند و مي افتند توي خيابان...زندگي سخت نيست...سگي شده است... کتف هايم که توي تنم جايشان تنگ ميشود خواب ميبينم که داري به من لبخند ميزني... مي آيم جواب بدهم که لگد ميخورم از داخل...از سگي که کودک درونم را خورده...
اما هميشه ، آخرين لحظه ها ، آخرين قطره ها ، آخرين سرگيجه ها ، آخرين بهت ها ، وقتي همه خوابند و من هم شايد خوابگردي ميکنم ...    

راستي اگر خدا را ديدي بهش بگو... بگو....
پشيمان شدم ... هيچ نگو ... فقط تمام توانت را جمع کن در چشمهايت و خيره نگاهش کن!

پ.ن:موضوع حداقل خيلي ساده تر از اونيه که داري بهش فکر ميکني. لطفا باور کن! کاش باور کني لااقل.
پ.ن:قانون اجتناب ناپذير است. خواهي چشيد چيزي که چشيدند ديگران.(یا بهتره بگم به دیگران چشوندی!!)

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 17:10 توسط سارا |


پاک شد!

خواستم از روز مرگی نجاتش دهم.دلگیرش نباشید.

پ.ن:جايي خواندم باران تنها اتفاق معصومانه ايست که در اين دنيا مي افتد....تنها اتفاق خوشايند اين روزها بازگشت پاييز است...
پ.ن:خاطره ها که ته ميکشه ذهن ناخود آگاه شروع ميکنه به خاطره ساختن! هر از چند گاهي يه وشگون بگير ببينم خاطره نباشي يهو!
پ.ن:"رنجم نه ديگر تنهايي که جدايي است و اضطرابم نه زاده ي بي کسي که بي اويي است. "

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 18:38 توسط سارا |


مي‌آيي
مي‌ماني
مي‌روي
نمي‌آيي
اين فعل‌ها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن براي هميشه نيستي
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!

"عشق" تنها امکانش آن است که در پاييز پيش آيد....  اما من از "زمستان" مي گويم و آن اندوه ِ مطلق ِ سفيدش، که بيش از عشق، از "بي سرانجامي" ست..... 
  

پ.ن:براي تنها خواهري که روي شانه هايش جوانه بال دارد.
پ.ن: گاهي گلوي برگي ياغي مثل آس دل پيش شاه خاج گير ميکند ، بعد از آن، آدم دودل ميماند به بريدن يا رد کردن ورقهايي که تمام ، پشتشان خاکي شده است!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 14:24 توسط سارا |


انگار يك‌بار space زده باشند.

حس بدی دارد اينكه آدم مدام، زندگى‌اش را از بيرون تماشا بكند. شروعش دست خودت است. دليل خاصى نمى‌شود براش گفت. بستگى دارد به خود خودت. بعد كه شروع مى‌شود اين‌طورى‌ مى‌شود كه هر كارى دارى مى‌كنى خودت را مى‌بينى. خودت را مى‌بينى كه دراز كشيدى سر جات و سقف را نگاه مى‌كنى. كه مسواك مى‌زنى. كه ليوانت را خشك مى‌كنى مى‌گذارى توى كشو. كه چسب‌زخم مى‌زنى جاى بريدگى. كه با بقيه حرف مى‌زنى. كه مى‌خندى. كه حال خودت را مى‌گيرى. نمى‌دانم. يك چيزى هم هست كه اگر ككش بيفتد به تمبان، جداشدنى نيست. خب يعنى اوايل كه اين كار را مى‌كنى در عين بد بودنش، سرگرمى خوبى است. بدك نيست. خلاصه در همين اثناست كه آن اتفاق چرند و هولناكى كه بالا نوشتم مى‌افتد. تالاپى مى‌افتد روى آدم. عين بختك. عين يك تكه آجر قناس از بالاى يك ساختمان نيمه‌ساز. عين تف يك آدمى كه ايستاده توى بالكن طبقه‌ى دوم يك خانه‌ و حوصله‌اش سر رفته. و بعد تو احساس فاصله مى‌كنى با همه. حتا احساس فاصله مى‌كنى با خودت. با صورتت توى‌ آينه. چشم‌هات. خط كم‌رنگ بالاى چانه‌ات. انحناى گردنت. دست‌هات. دانه به دانه‌ى موهاى سرت. عادت‌هات. فكرهات. ترس‌هات. زخم‌هات. وجودت. همينى كه هر لحظه هستى. همينى كه دارد خونت را مى‌مكد و قلبت را روز‌به‌روز سنگين‌تر مى‌كند و پاهات را بيشتر توى زمين فرو مى‌كند تا قد بكشد. بعد كه يك مدت بيشتر مى‌گذرد بگذار برايت بگويم چى مى‌شود. اين‌طور مى‌شود كه يكهو به خودت مى‌آيى و (البته نه به آن مفهوم كليشه‌اى مثل توى فيلم‌ها كه مثلن يكهو به خودت بيايى و لب بگزى و گذشته را مرور كنى‌ و اين كارها. ممكن است خيلى ساده باشد. نشسته باشى سر کلاس و يكهو بغل‌دستى‌ات بزند بهت و با خنده بگويد به چى زل زدى‌ ؟! بعد تو بفهمى كه چند دقيقه‌اى به يك جاى نامعلوم زل زده بودى و در تمام مدت  خودکارت را عمودى بالا پايين مى‌بردى روی کاغذ و داشتى خودت و بقيه را از بيرون نگاه مى‌كردى و به هيچى هم فكر نمى‌كردى. صرفن نگاه مى‌كردى. بعد به صورت كاملن غيرارادى ميگى هوم ؟! چون حواست نبوده. بعد او حرفش را تكرار مى‌كند و مى‌خندد و تو مى‌خندى و مى‌گويى نمى‌دونم و يك سوال الكى از طرف مى‌پرسى تا در حين اينكه پاسخ مى‌دهد مهلت داشته باشى ، به اين فكر كنى كه...) مى‌بينى انگار ديگر هيچ‌وقت نمى‌توانى برگردى توى خودت. همان‌ جايى كه قبلن بودى. خودت هم مثل بقيه برايت شده يك سوم شخص حاضر و گاه حتا غايب. آدم وقتى نتواند توى خودش برود ديگر به ندرت مى‌تواند توى بقيه‌ى چيزها برود. يعنى منظورم اين است كه ديگر نمى‌شود توى هيچ‌ چيز شيرجه زد. حتا توى دو و نيم متر آْب زلال ناقابل. چون مى‌دانى كه يك جايى آن بيرون ايستاده‌اى و دارى با يك نگاه بى‌تفاوت، خود لعنتى‌ت را تماشا مى‌كنى كه اول صاف مى‌ايستد و بعد دست‌ها را صاف مى‌كند و بعد كمى قوس برمى‌دارد و مى‌پرد و بعد سقوووووط.

ديگر حتا سقوط هم نمى‌توانى بكنى.
ديگر حتا غرق هم نمى‌توانى‌ بشوى.
ديگر حتا غرق هم نمى‌توانم بشوم.

پ.ن:من هم مثل تو اصلا باور نكرده ام هنوز!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:22 توسط سارا |


امروز من خداي زمينم
و اين منم زني تنها
در آستانه ي زادروزي که آتش ها مي بايدش
و زبانه هايي که مي سوزانند هر لحظه اين خسته خاموش را...
 و تو مي داني...
 ذوب شدن کار آساني نيست
آن هم در اين برهوتي که هزاران قنديل از بي تفاوتي آدم هاي يخي بسته بر غار تنهاييش
و تو مي داني ...
اين منم ، زاده آتش
هزاران گل مي شکفد از هر خاري که فرو مي کنند در چشمانم ...
و تو مي داني ...
اين منم، چشم بر اميد
ايستاده بر خورشيد ....
و زبانه کشيده از مهر ...

پ.ن:باز توي اين ماراتون يه گام به مرگ نزديک تر شدم...و کماکان من هموني ام که بودم. مرگ ناگهان غافلگير ميکند.
پ.ن:دلم کوچک است از گنجشکهايي که پشت پنجره برايشان دانه مي ريزي زودتر دلبسته ات مي شود...!
پ.ن:اگرچه با سرود و درد ،دلم پر از چکاوک است خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟؟!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 21:47 توسط سارا |


 اگر مي گفتي مي فرستادمشان که بخواني. قصد خواندن بود. چه اين جا چه روي کاغذ. فرقي که نمي کند. فکر کنم بتوانم الان چند کلمه اي بنويسم و قال قضيه را بکنم. هيچ اجباري هم در کار نيست براي نوشتن. فقط فکر مي کردم اگر چيزي ننويسم ، حتي شده يک سلام يا چطوري؟ يا هر چيز ديگري ، نبايد بفرستمشان. شايد يک نوع مجبور کردن خودم بود به نوشتن ، بعد از اين همه مدت. چيز خاصي هم ندارم براي گفتن ، اين را مي نويسم که بتوانم قبل از اين که اوضاعم خراب تر از ايني که هست بشود ، بفرستمشان و تمام. کاغذ را هم رفتم از کمد شيما برداشتم . يک بسته از اين کاغذهاي ، به گمانم ، زرد رنگ دارد.خودکار هم مال من نيست حتي . روي ميز بود. حس نوشتنت که بيايد ، جور مي شود همه چيز. اين جا که دراز کشيده ام ، باد خنکي مي وزد. ( خودمانيم. دوست داشتم جاي " مي وزد " کلمه ي ديگري مي گفتم ، اما قبل از اين که بنويسمش ، چيز ديگري به ذهنم نيامد. فقط بعد از اين که نوشتم ، فهميدم که مي توانستم بگويم "مي آيد" ، که خب ، حال خط زدن نبود. اين "مي وزد" هم کلمه ي من نيست. عاريتي است انگار ، مثل اين خودکار و کاغذ) باد که مي ايد برگهای درخت مو صدا میکنند و من همش فکر ميکنم نکند چیزی لای آنها گیر کرده باشد.

حس شديد سيگار هم به من دست داده است الآن. مثل اين نويسنده هاي حرفه اي که سيگار روشن مي کنند و مي نشينند پشت ماشين تحريرشان و چَق چَق تايپ مي کنند.

فرصت کم بود و نشد براي تو بگويم از له شدنها و ايستادنهاي مدام اين قلب بيچاره توي بي انصافي هاي آدمها و شايد همان بهتر باشد که نداني ... نداني که آدم گاهي توي بيست و چند سالگيهاش از سر تنهايي دل مي سپرد و از سر سادگي سر... نداني که وقتي از سر بيکسي دل ميبازي محکوم به دو دل ماندن ميشوي و ... بگذريم ... گاهي حرمت "آدم بودن" مهمتر است از دليل جمع شدن شاخکهاي حلزون-وار يک دختر وقتي مقابل حجم بزرگي از احساس سيال قرار ميگيرد و ناچار ميشود پناهنده پيچ در پيچهاي خانه به دوشي ذهنش شود... فقط خواستم که بداني قولهايي هست که گرچه سخت و ناممکن بايد سر آنها ماند... گاهي وقتها جاي ديگراني که توي آينده دلت را با يک چراغ قرمز بزرگ متوقف ميکنند  که «ايست! » بايد خودت دست بکار شوي و ..

 

پ.ن:توي فرهنگ لغت من ، معناي "رفتم "،  چيزي شبيه به "اشتباه آمده اي" است.

پ.ن:گاهي اوقات شرمنده ميشم از آدم بودنم ،ما آدمها به شکل فاجعه باري خودخواهيم.

پ.ن:فکر کنم دارم نامرئي ميشم...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 13:18 توسط سارا |



وارونه در عکسي سياه و سفيد نشسته‌ام
وبخار چايي که هميشه از کادر بيرون مي‌زند
بوي تند امروز سه‌شنبه و خاکي که باران مي‌خورد
عشقت به گردن من افتاده بود
گناهم به گردنت
گفتم از اين به بعد
شعرهاي عاشقانه بگويم ولي نشد...
روجا چمنکار

 پ.ن:بهار هم تمام شد ولی چه باک من که بی تو بهاری نداشتم!
پ.ن:خرداد کلا بد کوفتی بود.
پ.ن:گاهي اوقات، واقعيت اونقدر بهت نزديکه که تا از روت رد نشه، حضورش رو احساس نميکني ...                                

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 12:36 توسط سارا |


چند وقتی میشه که همه ی کارهامو تنها انجام میدم تنها میرم خرید،  تنها میرم دکتر،  آزمایش میدم ، کتاب میخرم،  قدم میزنم،  استخر میرم ، ناهار میخورم  .یه حس کودکانه ی شبیه به استقلال بهم دست داده و بد جور دارم لذت میبرم.

نشستم دارم تلوزیون نگاه میکنم یا کتاب بدست توی کاناپه فرو رفتم که یهو هوس هات چاکلت،  بستنی شاتوت یا یه تیکه کیک شکلاتی میکنم. راه میفتم .یه مسیری و انتخاب میکنم  ، میرم تا به یه کافه برسم  تو این چند وقت کلی کافه جدید کشف کردم (برام لازم بود).میشینم آدما رو نگاه میکنم بستنی میخورم و سکوت میکنم .برای اولین بار تو این چند وقت بود که تنها رستوران رفتم وناهار خوردم.همیشه فکر میکردم برای این کارا حتما یکی باید باشه یه بهونه ی یه همراهی ، اما حالا ...

 

چند هفته ای میشه که مریض بودم ...

توي اتاق انتظار خالي و سوت و کور مطب آقاي دکتر فلاني نشسته ام  ،نهنگ ماده ي که مانتو  رنگارنگي تنش کرده ، از جلوي تمام صندليها رد ميشود و خودش را پرت ميکند روي مبل کوچک دو نفره اي که يک طرفش من نشسته ام و يک جورهايي له و لورده ام ميکند . به روي خودش نميآورد و هنوز ماتحت مبارکش به مبل نرسيده شروع ميکند به غر زدن ازگرمی هوا و شلوغي خيابان...توي گوش من دو سيمي که تهشان ميرسد  به  player  mp3توي کيفم  که به طرز ديوانه واري مدام  فقط یک آهنگ را تکرار ميکند . صداي خش دار توي گوشم هنوز خاصيت مثبتي دارد براي تزريق خلسه به لحظه هاي تنهايي من - بايد البته مي نوشتم زير پوست تنهايي هاي من ، ولي بي خيال! - راستش را بخواهيد مي خواستم جمله داخل اين دو خط كوچك معترضه را طولاني تر از ايني كه هست بنويسم . اما نشد . يعني نتوانستم .نهنگ خانم، پاچه ي شلوار در حال انفجارش را به زحمت بالا زده و با ناخنهاي سبز رنگ و مستطيلي اش خِرت خِرت پاهايش را ميخاراند تازه تنها به آن بسنده نميکند... زير ناخنهايش را ... طاقتم در حد فرياد کشيدن که طاق ميشود، حضرت دکتر اجازه ي ورود ميدهند...جواب سلامم را نميدهد و بي توجه به ورود من به اتاق فين محکمي ميکند ، بدون شنيدن حرفهايم ،با گوشي سردش تمام زواياي پنهان قفسه ي سينه ام را ميکاود و چيزي که دست گيرش نميشود ، بند ميکند که چرا سيگار ميکشي؟ حالا بيا و انکار کن ! قبول نميکند و از پشت عينک ته استکاني اش منبر ميرود و نصيحتم ميکند که با اين جثه ي نحيف چرا مراقب خودت نيستي و سيگار هيچ لذتي ندارد و قدر زندگي و جواني ات را بدان!بحث فايده اي ندارد ، حضرت همه چيز دان نميشنوند ...کلافه نسخه ام را ميگيرم و  بيرون ميزنم... يک جورهايي با خودم فکر ميکنم که از فرط تنهايي ديده نميشوم.

 

پ.ن:براي يک لحظه خوش بودن چه لازم است جز همان يک لحظه؟!

پ.ن:انسانها هر وقت فرصتش را داشته باشند ظرفیت بالایی برای بدی دارند!

 

06aa897f8f

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 0:24 توسط سارا |


X

گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. هیچکس آخر نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند.
هدایت


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

اردیبهشت 1388

بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384



پيوندها

چشم هایم باش, به جای من هم نگاه کن
هوس جویدن ته مداد کلاس اولم را کرده ام
و خدایی که در این نزدیکیست
خاطره های خط خطی
دلتنگیهای سپنتا
شبیه هیچ شدم
...آهستگی
زنده به گور
فرشادمان
من و هیچ
مهر ه ي سوخته
مترسك
مصلوب
فلاني
وبلاگهای به روز شده


    تعداد بازديدها: